سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
فروریختن معصومیتها (واقعیتی مکرر) - مریم بانو
صفحه اصلی وبلاگ
پارسی بلاگ
شناسنامه من
ایمیل من
من در یاهو
 RSS 
اوقات شرعی
یکشنبه 84 اسفند 14 ساعت 5:35 عصرفروریختن معصومیتها (واقعیتی مکرر)

ازاون دخترک از خود راضی کلاس که همه دورش جمع شده بودند بدم میامد ! چند بار رفتم و گفتم که کفش هایش خیلی زشت است اینجوری فکر میکردم حالش رو میگیرم !!

این بارونی زرد ابتدایی که بودم تا زانویم بود حالا کاپشن شده !!

از خانم ناظم هم حالم به هم میخوره همش میخواد به من زور بگه !! خیلی کیف کردم وقتی سر صف بهش گفتم : خر  همه بچه ترسوها گفتن : هههههههههههههههههه وایییییی

هرجور بخوان بزنن که مثل زن بابا نمی زنن !!

زنگ که میخورده مامان طبق معمول وایستاده سر کوچه، تا سر کوچه بلند مدرسه باهام میاد!!

چقدر دلم میخواد این کوچه با اون مغازه که یه عالمه پسر هیز توش داره کش بیاد !

مامان من رو داره من مامانمو اما نمی دونم چرا فقط به اندازه طول یک کوچه با همیم

دفعه قبل بهش گفتم : حالا چرا دوباره رفتی زن دوم شدی ! گریه کرد !! دیگه از این حرفها نمی زنم !

مگه من از بابا پرسیدم تو از من بدم میومد چرا منو پس انداختی !

خوب چی بگم حالا!

مامان میگه !! امسال عید بابات خرید کرده برات !

- نه!!

: واسه اونا چی خریده ؟

- هر چی شون که پاره شده !!

: یعنی برات کفش و لباس نخرید !

- نه !!

دختر از خود راضیه داره با دوستاش هر هر کرکر میکنه و میره !

آها فهمیدم چی بگم !!

مامان

:جانم

-از این دختره اینقدر بدم میاد

:چرا

- فکر میکنه خیلی خوش تیپه !

مامان بازم گریه کرد!

مامان وقته گریه میکنه فقط اشکاش میاد ! مثل من عرعر نمی کنه !! قیافش هم جمع نمیشه! فقط اشکاش میاد !

فرداش اومد  !! یه پلاستیک بزرگ دستشه !!

- مامان این چیه ؟

: خوب ببین !!

یه عالمه لباس همش اش نو !! پی چیدیم تو کوچه فرعی تا همشون رو ببینم !!

بغلش کردم داشتم بوس اش میکردم یه دفعه یادم افتاد !

- مامان از کجا کی پولشو داد !! آقای رفیعی چطوری گذاشت بخری !!

: خریدم دیگه کاریت نباشه !!

میرم خونه نرگس میگه به بابا نشون ندیا !! گفتم : چرا !! گفت بدش میاد !

لباس ها رو قایم میکنم !! تا فردا بپوشم !! صبح زودتر از همه بیدار میشم ! تا هیچکی منو نبینه !

تو مدرسه کلی بهم خوش میگذره !!

بچه ها همه گفتن :

هووووووو خوش تیپ شدی به اندازه همه عمرم پز دادم !

اون روز مامان سر کوچه نبود !! داشتم میرفتم

پسر هیزه از مغازه در اومد راه افتاد دنبالم !

ترسیدم تند تند راه رفتم !!

شروع کرد حرف زدن ببین اسم ام امیره !! خوشگله !! چه عجب مامانیت همرات نیست !

ببین من خیلی وقته نگات میکنم !! میترسیدم بیام چون تو مغازه شاگردم !!

پیش خودم میگم : اه چقدر ور میزنه ! اینم !!

دوباره میگه !! وایستا !! یه دیقه وایستا به خدا

دوست دارم

واستا !

دلم هری ریخت پایین ! گفت : دوست دارم ! به هم نامه داد ! وقتی رفت ،پیچیدم تو کوچه فرعی گذاشتم تو کرستم !

حالا من تیپ دارم !! خوشگلم ! یکی منو دوست داره !! دست مامان درد نکنه ! از سر کوچه تنگ خودمون شلنگ تخته انداختم

اصلا" فراموش کردم که ........

با لباسها میرم خونه !! بابا داره تیلیت میخوره !!

سلام !!

وقتی بابا سرشو گرفت بالا تازه یادم  افتاد !!

بابا گفت : به به خوشم باشه ! نو نوار شدی ! از کجا آوردی !

مامان خریده !!

مامانت غلط کرده با تولش !! دوباره میخواد بگه من عرضه ندارم !! خودش که نساخت رفت خونه پول دارا کنیز شد !! حالا بچه اش شده همون !! میکشمت !!

بابا کلی لگد زد !! لباس ها نصفش جر خورد !! بقیشو درآوردم غیر از کرستم !! آخه نامه امیر توش بود

بعدش همه رو پس فرستاد !!

فردا امیر اومد سر کوچه مدرسه !! مامان داشت از دور میومد !! گفتم : مامانم !!

امیر در رفت

مامان اومد جلو ! چش اش مثل چش من باد کرده بود !! یکی زد تو گوشم !!

گفت : غیر این پسرهالاف و معتاد کس دیگه ای نبود !!

بعد رفت دیگه نیومد !! رفت ام خونه آقای رفیعی گفت ان :مامان رو طلاق داده !!

امیر گفت : بیا فرار کنیم !!

مامان دیگه نیومد ! امیر مهربون بود !!

رفتیم تو یه خونه !

غدا خوردیم با آب میوه ! خیلی حال داد  !! غذا که خوردم سنگین شدم ! خوابم گرفت !!!

حالا اینجام !!

امیر کجاست !!

کمرم درد میکنه !

******************

این داستان واقعی بود که سال دوم راهنمایی در اوج معصومیت همکلاسیم براش پیش اومد !! و اون دختر از خود راضی منم !! با این که خیلی حالمو گرفته بود سعی کردم خودمو بذارم جای اون ببینم نسبت به من چه حسی داره !! شاید این قصه ، غصه تکراری خیلی از آدما باشه !! ولی برای من یک واقعیت تلخ بود !!

شهربانو دیگه مدرسه نیومد !


متن فوق توسط: مریم بانو نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
درباره خودم
فروریختن معصومیتها (واقعیتی مکرر) - مریم بانو
مریم بانو
ما ، در هیات پروانه ی هستی ، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم ! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ هیچ تفاوتی ندارد . یادمان باشد کسی مسئول ِ دلتنگی ها و مشکلات ما نیست ! اگر ردِ پایِ دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط ونامربوط را زیر و رو می کنیم (حسین پناهی)
لوگوی من
فروریختن معصومیتها (واقعیتی مکرر) - مریم بانو
اشتراک در خبرنامه
 
جستجو در کل مطالب
 :جستجو

جستجو در کل مطالب این وبلاگ، حتی مطالب بایگانی شده!